وقتی گله های پرستوها به زیستگاهشان مهاجرت می کنند... در خش خش بال هایشان صدای موسیقی شعرش را می شنوی... و وقتی محمود درویش را می خوانی... در سطرهایش... در معنایش آواز آن پرندگان مهاجر را می شنوی... و می فهمی که آن پرندگان برای شاد بودن آواز نمی خواندند... بلکه برای آشکار کردن درد مهاجرت... محمود درویش شعر نمی سراید... اما شعرها در معانیش بی پایانند... پس واژه ها لنگ می زنند... همدیگر را می کشند... در... یک خودانگیختگی ذاتی... احساس غرق شدن در آن... با آن و با آن همذات پنداری می کنی... به دنیای شعرهایش سفر می کنی... تمام دردهای غربت را حس می کنی و چه معنایی دارد که بدون مادر، دوبار به دست آوردیم، و مادر شدیم... می دانی از چه گریه ام لبریز می شود؟... یک شب مریض شدم... و بیماری بدنم را آرام کرد... آیا غروب از مهاجری که به اینجا آمده است... و به وطن بازنگشته است؟ آیا غروب را به یاد می آورد... مهاجری که بی کفن مرد... این گونه است که معانیش جاری می شود... در خود گره می خورد و حجم هایی که در واژه هایش حلول می کند تراژدی... گاه... از درد و حسرت ناله می کردیم... هر کلمه ناله ای است... و هر عبارتی فریاد... و هر شعری شهر غم است، وطن غمش، وطنش، وطن... الفبا... آغازش وطن دزدیده شده در روز روشن... و پایانش غربت و دلتنگی... و آدم های بی فرزند... و بچه های بی وطن... و انسان بی وطن... آدرس...
خواندن متن اصلی انگلیسی
عندما تهاجر أسراب السنونو مواطنها... تسمع في حفيف أجنحتها صوت موسيقى شعره... وعندما تقرأ محمود درويش... تسمع في سطوره... في معانيه أناشيد تلك الطيور المهاجرة... فتدرك أن تلك الطيور لم تكن تغني لتطرب... بل لتبوح بلوعة الحنين... ولتبكي مأساة الهجرة... ومحمود درويش لا ينظم شعراً... بل من معانيه تتناهي قصائد... فتتهادى الكلمات... تشد بعضها بعضاً... في تلقائية فطرية... ينغمس فيها الإحساس... تتماهى فيه ومعه... وترحل بعيداً في عالم قصائده... وتحس بكل لوعات التشرد وما معنى أن يكون الإنسان بلا وطن... وماذا جَنَيْنا يا أمّاه حتى نموت مرتين... هل تعلمين ما الذي يملأني بكاءً؟... هَبي مرضت ليلةً... وهَدَّ جِسْمِي الداء... هل يذكر المساء مهاجراً أتى هنا... ولم يعد إلى الوطن؟ هل يذكر المساء... مهاجراً مات بلا كفن... هكذا تنساب معانيه... تتداخل في الذات، ومجلدات تذوب في كلماتها المأساة... حيناً... أنيناً ألماً وشوقاً... فكل كلمة أهة... وكل عبارة صرخة... وكل قصيدة مدائن حزن وطن ساكن في الوجدان... وشعره... وطنه ألفباءه... بدايته وطن مسلوب في وضح النهار... ونهايته تشرد وحنين... وأهل بلا أبناء... وأولاد بلا أوطان... وإنسان بلا عنوان...
شناسنامهٔ کتاب
- تعداد صفحات
- ۶۷۵
- زبان
- Arabic
- ناشر
- المؤسسة العربية للدراسات والنشر
- شابک
- 10000000000000
